|
دیگرنمی توانم شاعربمانم   | ||
|
|
Thursday, March 16, 2006
![]() ![]() برای تهیه نسخه کاغذی این کتاب می توانید با آدرس زیر تماس بگیرید: نشر فرهنگ ایلیا رشت-خیابان شریعتی-شماره 280تلفاکس 0131 2220908 farhangilia@yahoo.com
ديگر نمي توانم شاعر بمانم
(0) نظر بدهيد
شعرهاي منصور بني مجيدي هديه به روح مادرم كه مرا بيشتر از هركسي دوست تر مي داشت به خواهرم ((سونا)) همسر مرحوم ((بيژن كلكي )) كه زحمت بزرگ كردن يادگار برادرم ((سويل )) را همپاي من كشيده است . فهرست 4 /امراض مزمن تاريخ 5 /پايانه هاي دوم خرداد 6 /قدح خون 7 / !"دره ي پنج شير"به شير 8 / !هفت خوان 9 / !گنج قارون 10 /قراباغ شكسته سي 11 /براي آشناي ديرين 12 /خوره 13/با ستاره ي قطبي 14 /منظري به رنگ و بوي سپهر 16 /حرفهاي عوضي 17 /شبانه هاي خشم 18 / !گلايه هاي حلزوني 19 /فرصت 20/همزاد 21 /پابه پاي دار 22 / !دنيا اهل زندگي نيست 23 /در چهار پرده ي مبهم 24/سمفوني مردگان 25 /مادرم لب برچيد و رفت 26/ !رقص خون 27/شهرزاد قصه گو 28 /پيش و پسي بست ... 29 /در قايق دلتنگي 30 / !?مي خواستي همين را بگويي 31/ !روي من ، حساب نكنيد 32 /در حاشيه ي دور آفتاب 33/وقتي يادت را ورق مي زنم 34/يك زندگي ، شكست عاشقانه 35/يك صفحه ، شعور خام 36 / ?!تو نميري من بميرم 37/چوگان بازي ، در ميدان كتاب 38 /گور خانه 39 /ماهي سياه كوچولو 41 /با نام مستعار 43 /آيه هاي مرگ 44 /آشوب خفته 45 /متهم رديف صفر 46 /راه باز، جاده دراز 47 /سرگيجه هاي شب 48 /ديگر نمي توانم شاعر بمانم 49 /شطرنج 50 /پند يزدان امراض مزمن تاريخ احساس سر انگشتان آلوده از آن نامرد ، بپرس ! كه خداوند خويش سر زير آب كرده است !؟ - رنگ چشمان سياهت ، امروز به سپيدي شعرهاي من است بدان هنگام ، كه قرمز و كبود مي شوند از تهديد داغ و درفش بيگانه عدالت ، در عمل ، يك تصادف غير مترقبه است ” دست ما كوتاه و خرما بر نخيل “ و شب و روز ، هر روزش از طول و عرض رذالت هم ، مي گذرند - پرنده اي با ” جيغ بنفش “ اش هنوز هم ، در باغهاي جلگه و دشت اين درندشت كبود مي خواند و ما ، سالهاي سال در آينه هاي شكسته اي بر سر و رويمان ، كلاغ مي باريم !؟ باري : ” از وقتي كه ، شيهه ي به موقع يك اسب نا نجيب “ ! تنها به دلخواه صاحبش / تاريخ مملكت ، عوض مي كند !؟ چشم تاريخ كور مي خواست : اين همه بساط ميل و منقل راه نمي انداخت !؟ پايانه هاي دوم خرداد مي خواهم خودم را ، حدس بزنم ! مي خواهم خودم را ، حرف بزنم ! قرار است بزودي ، جمجمه ام بتركد باد ، دور خيز بردارد ، دور تنم خيمه زند بچرخد تا : با ” گدازه هاي موسيقي “ در هزاره ي سوم شما ، ظهور كنم ! من ، نام كوچك خودمم ” نطفه ي مرا ، از مژگان گندم و برنج “ ، گرفته اند ! كسي مرا ، چندان دوست ندارد اگر هم ، دوست بدارند ... بعداً دبه درمي آورند !؟ خدا ، بر سرم خروار خروار ، شعر، مي ريزد / همه جور آجيل ! اگر ، پول مي ريخت ، چه مي شد ؟! - انگار ، گريه ي باستاني ما ، شروع شده است مي خواهيم همه با هم در جنوبي ترين خانه ي روز ، بيتوته كنيم امروزها ، همه چيز بي حيا !! در ازدحام خيابانها ، لخت مي گردند ما ، نيمكت نشين سالهاي دوريم در اصول گرائيمان ، هيچ شكي نيست !؟ گور پدر هر چه اصلاحات ... در پياده روهاي خيابان ... ما ، را ، قاپ ، مي زنند !! قدح خون سفره اي پر و پيمان از براي فرزندان خود گشوده اي به بهانه ي – كمي پخش انحرافي نان جو ! آري ، همان ناني كه : چونان آهني گداخته و مذاب روزي ، به جداره هاي معده ات خواهد چسبيد ! - ” اين “ نه ” آن “ قُرص ِماهي ست كه سالها پيش از آن مي گفتي ! مي داني ! همه جاي نگاه ها ، خاكريز خيس ِآب است حرف و حديث كه : الي ما شا الله ... - آن وقتها ، يك شهربانوي موي پريشان داشتيم كه بر بام شانه هامان ، سنگيني مي كرد !؟ امروز ، آنكه نفس نفس اين شهر – سراسر ، دويده است به شما بزرگان ، هشدار مي دهد ! مبادا روزي ، رودي عظيم ، از پلكهاي آسمان / زمين بريزد ! - با اين زبان تلخ و سرخ و گزنده چه چاق و چله شده اي يارو !؟ - آزموده را آزمودن خطاست – مردم اكنون ، به خواب شب آينده ، فكر مي كنند ! تو يك تنه / به بيدار خوابي جمع ! تو ، هم عميق بخواب ! بگذار ريشه هاي ضعيف در زمين / جان بگيرند ! تنت به خارش نيفتد مگر نمي داني : بي قار قار كلاغي زندگي هيچ وقت ، سر نمي گيرد اداي كبكهاي دري را من بعد ، در نياور ! كمي بيشتر از اينها ، عاقل باش ! به شير ” دره ي پنج شير “ ! چه سودايي وحشتناك چه سور و ساتي بي شور و بي شعور ! آدم ، با اين روح سرگردان دريغ و دريغ حتا ، از لبخندي بي ريخت ! نه گُل و گياه ، به رنگ و بوي خودند نه خوابهاي خيال ، خواب شيرين مي بينند ! باري : اين ، خاكستر همان روح عبوري ست خاك دل بيخته ، شرحه شرحه ، شيار مي زنند ! - مي خواستي به سازت ، چه كوك كني عزيزم ! انگار پنجه ي مضراب هم ، گم كرده اي مگر نه اينكه : به آهنگ ظريفي ، به باد خواهي رفت !؟ بگذار حالا حالاها ، قنديل هاي يخ ، آب شوند ! تازه ، اين اول دي است ... تا سقوط بهمن – در گردنه ي حيران - ! دندان ، روي جگر بگذار ! با لب گزيدن هاي الكي هم ، ديگر ، كسي از كسي حساب نمي برد با تكه ابري سرگردان به ناگاه پرت مي شوي ته دره آن وقت كه : تنگ ترين قافيه را ، باخته اي آري ، اين صداي آن نره غولي ست كه به تو ، مدام ، هشدار مي دهد ! ... هفت خوان ! چهره ي كاغذي ام مبوس ! هنوز ، به خطوط برجسته اي ، نرسيده ام از زخمهاي كهنه ، ظاهراً خبري نيست پس اين خون ها ، از كجا ، جاريست؟! - با شانه ي رود ، بالا مي روي - رودابه – نه به آن شيوني كه داشتي زال تنها ، به زلف خدا ، چنگ بزن ! به پهناي جهان ، بيانديش ! به رستم ، به تهمينه ، به سهراب به سياووش غريب ، كاري نداشته باش ! گُرد آفريد خود ، گليم از آب ، بيرون مي كشد اگر مَكر ِسودابه ها بگذارد نه راه سمنگان مي روي – بي رخش – نه دنبال نوش دارو ، مي گردي ............ گر چه : بوي قورمه سبزي مي دهد سر اسفنديا ر گيرم كه : روئين تن هم ، باشد ! - ” تو “ به كارهاي عقب افتاده ات برس ! و گرنه حال و روز من ، همين است به هر كجا دلم خواست نمي روم باري : سرداري كه آبرويش در تاريخ حماسه ماند همبستر همين خاك است ! گنج قارون ! - قسم كه : نه ، نمي خورد ! چشم و دل به شانه هاي ريخته ي شنزار ، داشت به شاخ و برگ درختان به تن هاي خفته در ديوار ... كه فرداي قيامت چگونه حساب پس مي دهند !؟ - او تنها آه خود فرو مي خورد كه نه قصد كوچيدن از ديار تن اش داشت به زبانه هاي عطش اش آتش زير خاكستر مي ريخت كه آب را ، بايد شُست ! تا آب و هواي گناه ، روبراه نشود ! شايد : شوريده اي سخت جان به كُرنش تنها خدايي برخاست و اين فراواني قحطي به يك جام نور ، درمان شد كه اينك ، بر خلاف بادهاي موافق به هويت شوكران اش گواهي مي دهد !؟ قراباغ شكسته سي تقديم به اهالي موسيقي ((اين كيست درميان حنجره ام گام مي زند))؟! پرده،بالا وپايين مي رود سرزلف رديف ،باز مي شود ((شوري))به پا مي كنند در گوشه وكنار((هفت دستگاه)) ((قطار))درناهاي مهاجر حركت مي كنند با(( تحريري)) آهسته ((سه گاه))درايستگاه نرسيده به ((راست)) دوكوچه پايين تر،سوارمي شودبه نرمي آب از ((منصوريه))درگوشه وكنار((همايون))،فعلا هيچ خبري نيست؟! تازه ((چهارگاه))هم ،سرچهارراه((ماهور))وحماسه درترافيكي سنگين،گيركرده است! اما،((قطار))همچنان حركت مي كند ((مقامات))يكي يكي،سواروپياده مي شوند! كمانچه،تار،پيانو،گيتار و... -مثل اينكه اينها همه،كمي هارموني،كم دارند انگار،چند((راميز))وچند((هابيل))و...كم آورديم -نه نه،((سمفوني))كه نمي خواهيم ((بتهون))،((شوپن))،((باخ))و ((چايكوفسكي))بجاي خود بزرگند،خيلي بزرگ... -لابد به دستور ((حاجي بگ اف)) اپرا،هم موقتا تعطيل است... ((زابل سه گاهي))بيات كرد وترك شيرازي و... بعلاوه،((يتيم سه گاهي))با بيات قاجار همه وهمه پيش كش شما تنها،((قراباغ شكسته سي))مي خواهيم آنهم با دامن دامن /اشك حسرت!... براي آشناي ديرين مي رنجاني ، آنانكه برايشان مستقيم مي تابي دوستي ، از كينه ي ديرينه ات ، مي جوشد بخت خارببين!كه چگونه:گل مي كند_ در حصار گل خانه ات ؟! كبره مي بندد دل و دستت از شدت دوستي و دشمني گيرم خورشيد، در مدار خود، دايره نچرخد جلوي طلوع و غروبش كه نمي شود گرفت و تنهايي را ... اين شب است كه پرده مي پوشد ترانه ي دلدادگيت ، براي همه ، بخوان! بگذار، رگانت ، از عشق معشوق خيالي پرخون شوند!! در اين جهاني كه : در خردترين واحه اش پير، مي شوي اكنون دهان غنچه ي دوشيزه ات لب ريز بوسه اي است پيش بسوي جواني از دست رفته ات !؟ خوره در بع بع بره اي اين چوپاني من است كه گل مي كند! در مصاف گرگ و سگ گله گناه از من نيست كه شكست مي خورم ارواحي كه : از حساب و كتاب ، مي گريزند ياريم ، نمي كنند! من آن دزدي نيستم كه با گرگ هاي سرگردنه ! بند و بست ، داشته باشم من هر روز با سايت كبوتران صلح /در ارتباطم خُردَك نيشي ... بادِ غرورم ، مي تركاند! بهايم ، به ضيافتم مي نشينند و بي گناهيم شمال و جنوبم ، تصديق مي كنند اين تنها وزش نگاه حرام من است كه در خميرمايه ي تو چمبر، زده است !؟ و مرا امروز به كج ترين راه ممكن هدايت مي شوم !؟ با ستاره ي قطبي سفر، اختراع غريبي ست ! يكي از همراهان پشتِ چراغِ موشي سبز مي شود پايِ پياده واگويه مي كند: سفر، اختراع غريبي ست آنهم به سرزمينِ بارانهاي ِ گُرگ خورده!! بي هيچ كفشي ، كه اجازه ي ماندن نمي دهد! پوسته ي انتظار ِراه ، مي شكافي سفر، اختراع غريبي ست انگار، ماهي ات را، مرام نيست !؟ تا، ريخت ِ آبت ، تاريك روشن كند من ، بي پاي تو هم ، راه مي افتم و بيشتر از خود، خواب مي بينم ! سفر، اختراع غريبي ست به سايه هاي ديوار عاشق مي شوي اين ساقه هاي خشك با تو، دست آشنايي مي دهند! رنگ و بويشان ... هنوز خام و تازه است آواز مادر زاديم/ فراموش كرده ام سفر اختراع غريبي ست !!... منظري به رنگ و بوي سپهر بسامَدَم ، ديگر، بس است برادر! زيادي ، جلف مي شوم سراغم ، ِمن بَعد از نام و نشانِ برباد رفته بگير! كافيست ... وگرنه ، پوست انداخته ام چندين بار در خار و خاشاك/ در آبراه انحرافي جيبها و جوبهاتان در اين كوچه هاي بن بست كه خيابانهاش علي القاعده به گرد باد تند، منتهي مي شوند لابد، سرعت ذهنم كم مي كنند، از براي دورخيز به سمت اسكناس ِ هفت خط ... اين بار هم سفر و حضر شعرم به اختيار، تو بود ... آن تويي كه : به اعتراف ِ دلم ناخالص تر از مَني ! خبط و خطاي بي رويه از سَرو رويَت بي حساب به حساب و كتاب خالي من / جاريي ست! يك لحظه ، حتا فرصت آب شدن در گرماگرم شرم /به من نمي دهي ! تويي كه : ظاهرا، بور مي شدي در شرم حضورم ... با غرور كودكانه اي در كنار بادبادكي رنگي كمي به داغ حسرت پرواز ... مي نشينم و مي انديشم نگاهم با نگاه ((سپهر)) به يك نقطه اي ، در دوردست گره ، مي خورد! واي از دست اين تعطيلي صبحي كه : فردايش ، يك روز جمعه ، نيست !؟ تا به ياري هدهدي جوان به دريافتن سيمرغ قاف ... در ني ني چشمان سپهرم و يا، در لابلاي ستاره هاي خودم /برخيزم!! نه به فتح قلّه اي ، در هفت واديِ سُلوك امروز، شبكه هايِ ناشكيبِ باران هم بر محيط لبهاي بي زبانمان انگار گِل !! يا، زر و سيم خاردار، كشيده اند از جنس برف و بهمن يك زمستان سخت!... حرفهاي عوضي حرفهاي سراسري ام براي چاپ چندم آماده است بامدادِ رنگي نوشته اَم در ظهر ِعطش با دست و پايي شكسته آب كشيده اَم با گوشهاي پت و پهن اش چشم در چشم زاغ و كلاغ، مانده ام مني كه به ظاهر، از نشخوار راست و دروغ، متنفرم با اين شَستُ و قيافه با نشانه هاي شكسته در جهاني كه هر روز بيشتر مي گنديم چه كنيم ؟! -كمي در دامنه هاي لاف و گزافم كولاك مي كنم و در بازگشت به خود بازمي مانم كه از كجا شروع كنم تنها، خط مي زنم آنچه را كه مي نويسم به اكراه ، نمي نويسم انگار نبوده ام كه بودنم به همه ثابت كنم ! اما، در قيامت اين قامت عوضي ام در پوست كُلفت ، اين همه خالي اَم با خوديّت خود، هميشه قهرم در اين بُرجِ زهر مار به اميد سَلف و خلفي مبهم خود را به دور ِدايره اي به باد داده اَم با اين وصف در اينجا خط قرمز مي كشم به نصفه نيمه هاي تَنَم !... شبانه هاي خشم در پوتيني بي پاي سر ديگر، عقل ، بكارت نيست ! به هر نقطه اي كه مي لَغزي بُوي ِ بد، مي گيري مثل هميشه ، بخاطر هيچ ، مي بازي بعد از چند دست بُرد شيرين من ، يك اسم گُم شده به تو، قرض مي دهم با آن ... يك دوره ي طلايي ، خواهي داشت اي واي !اين تويي كه در خواب بيداريت كلافِ رويا، مي بافي ! لابد، در شمال و جنوب زمين / آب خواهي رفت خيال نكن كه در امتداد تو خاموش مي شويم چنگ در گيسوان پريشان ، ديوانه ات مي زنيم با دستاني ، آغشته به خون كه نمي شود! ((اين )) نويدِ خوبي نيست براي تو زبان شهر، به بند پنهانت ، بسته ، مخواه ! شب شماران به زبان شايعه ، بال و پر مي دهند /بال و پر مي ريزند ما كه : از چشمانت ، آنقدرها، افتاده ايم كه انگار اصلا نبوده ايم اگر درست به خاطرم بماني مرگم را براي تو، خيلي ساده مي گيرم و خود را تنها، نه بخاطر خود، امتحان مي كنم ! گلايه هاي حلزوني ! شعله شعله مي پاشد اين چلچراغ ته كشيده پيهِ جانَش انگار قلمرو آسمان ، روشن نمي كند! شب است و ... واژه ها، بيداد مي كنند در تاريكي چشم هاي جوشان بلندترين آواز خود مي خوانند! -دستاني از بخشيدن نمي آسايند آه از گرسنگي ِ سيري ام!! ((من )) تشنه ي تشنگي ِ شمايم اما امروز ... مشتاق شنيدن نيستم مثل اينكه ، قحطي آفتاب / تمامي ندارد!؟ پاره اي از مَن ِ خراب شده در كتابهاي ِ جاري ِ شما جامانده است موفق باشيد!! فرصت بوي خانگي ، گرفته ام خواب حشرات موذي ، مي بينم تنها، فرصت يك دور بيداري ، برايم باقي مانده است ! وقتي به دهن دره اي ، دهانم باز مي شود گوشهاي نامحرم !به سمت بيدار خوابيم ، كشيد مي شوند از پشت دريچه اي كه ظاهرا قاب ، گرفته اند شاخكي ديد مي زند، مرگ تدريجي ام من ، يك روز، پرنده بودم در آسمان شما كه اكنون ، بي بال و پَر ِپرواز كنار اين سولدان ِ كثيف ... و آبدان ِ عطش مچاله گشته ام به انتظار مرگ! همزاد چشمانت پاك نيست ! اي سايه به سايه ي محبوب من ! از بيضه هاي ِ زارَت چه جوجه هاي مغروري ، برخاسته اند؟! در بهشت افعيان ِ پير چه كسي تو را فريفت ! گيرم هيچ تقلايي نكردي برخيز! با اين وقار سربه زيرت كه مادرت لبخندي خاموش است و پدرت ، شاهزاده اي فراموش شده ميوه ي پيوند اين دو دل داده نه تنها تو، مني !! بلكه هر هيولاي ِ بي شاخ و دُمي مي توانست باشد ديگر، بيش از اين بر من ، خشم مگير، خُرده مگير! چشمانت ، خيلي پاك نيست اي سايه ي محبوبِ من ! پابه پاي ِ دار وقتي ، چارپايه اش ، از زير پا، درمي رفت گلويي دورتر از براي رفتن و ماندن اش ، فشرده مي شد! ........................ - زبان كوتاهش به درازترين شكل ممكن بيرون زده بود به ديگر سوي اگر زمان ، متفاوت با احوال او، پيش مي رفت لااقل دهانش چنين بي ريخت نمي شد اين همه عالي جنابان خودسر تا به كجا رفته اند!؟ كه در اين قمار باخته به بُرد و باختي دوباره زده اند - اين حلقه هاي همان رشته اي ست كه با حركتي ناقص اكنون به گردن ِ فرد فردِمان انداخته اند! دنيا اهل زندگي نيست ! فك ِ اضافه ام برداريد انگار زياد حرف مي زنم ! به الف ِ اطلاقم بسپاريد -مي خواهند دست به اوراق ِ هويتم ببرند اينجا، يتيم خانه ي عيّاران است باز هم كم آورده اند قسم به نان و نمك مشترك كه ديگر دامن هر آدمي نمي گيرد - من ، مردي ناداشتم حرفي تازه براي گفتن و ماندن ، ندارم هرجا كه مي روم پل هاي پشت سر /خراب مي كنم اين دنيا هم ، اصلا اهل زندگي نيست ! وقتي از دست خودم به خانه ام پناه مي برم از گلوپيچ ِ پنجره اش به بيرون پرتاب مي شوم -باري : با مرگ و مير شبانه ام كمي به زاويه ي روشن روز/ رسيده بودم كه نيمه هاي راه سوخت ِ چراغم /بي موقع ، به تَه كشيد و ساحل ِ آشفته ي نامم براي هميشه طوفاني ماند!؟ در چهار پرده ي مبهم پرده ي اول : ستاره ي اقبالت زير مهي غليظ بر تارك آسمان ، تو را ديد مي زند ! سوار ابر خاكستري ، بر بومي از راه مي رسد تا پاسخي باشد به پرسشهاي بي جوابت نه از براي تخريب ! نه از براي كرنش ... تو ماهي آزاد اين اقيانوس بي كراني به رغم آبشارهاي تند و ... زادگاهت همه جاست بار امانت به دوش مي كشي نه از روي هوا و هوس ... در پرده ي دوم نمايش : سنگي از فلاخن افتاده ، را ماني به دور بوسه هاي زميني ، خط باطل كشيده اي به ديدار قومي مي شتابي كه انگار پيامبر مهجورشان هستي ! گاهي ، به تنهايي ، كبوتر مي پراني شبيه دل خويش ، مچاله مي شوي ميان آينه هاي مكدر ، آب مي روي واژه هايت دور از انتظار ، زود پرپر مي شوند واژه هايي كه:پيرترين نگاه توهستند! در پرده ي سوم : ماشين ها به لهجه ي غليظ ، بوق مي زنند گناهت نابخشودني ست ! آلوده ي آه و ناله ي زميني ست آنهم به سبك و لهجه ي خودت هفت خط پياله ات پر پيمان نيست از اين مستي ناقص ات شب گرديت حاصل مي شود پرده ي آخر : اين سگ لعنتي عجب نگهبان سمجي ست ... براي هيچ كسي غير از تو ، دم نمي جنباند ! بادهاي باكره بغض كرده اند ... -يكي مي گويد : من از تو خوشبخت ترم تخم سعادت به روي آبي روان است بگير ! با اين طراوت دروغين تقويم بهاريت كجا بود كه پاك شد ؟! ... سمفوني مردگان براي استاد محمدرضا شجريان يك دستگاه موسيقي درهم به رنگ چشمانت نت مي نويسي ، كوك مي كني ! به تكلم گامهايت شور مي انديشي از رديف ِ مُقامات در خواب و خماري عبور مي كني از تحرير شبانه ي گريه ها /خنده هاي بي صدا ... بيات ترك و بيات شيراز، مي چيني از پيشاني ِ بلندِ قطار گره هاي پاي ماهور باز مي كني! تنهايي ات را گاهي با قانون ِ ساز، زمين مي گذاري ! از گوشه گوشه ي راست به اوج ((منصوريه )) مي رسي آنگاه : بي مددِ سه گاه و - - چهارگاه سمفوني مرگ خويش ساز مي كني !... -كه خدا نياورد آن روز را مادرم لب برچيد و رفت به روح مادرم با خيال آسوده مي مويم پدرم ، پياله گردان عشق من بود خوشا به حالش كه معصوم ماند و رفت قيچي دوباره مي پيچد در زخم پيچ زخمم ! پيراهني سياه ... به قامت اندوهم مي بافند روح مادرم ، از شكاف در ، به حالتم مي نگرد ! لب بر مي چيند و آهي از نهادش بر مي آيد حلقه حلقه ، دود مي شود به آسمان مي رود وقتي سر و صداي اين غوغا ، مي خوابد قيچي ، دوباره ، در زخم پيچم مي پيچد اين بار ، مادرم بكلي از دست مي رود ! از قله هاي كوهي بلند ... انگار سنگهاي بزرگ ، بر سرم آوار مي شوند روزگار ، سعي مي كند مرا توجيه كند - كسي مي گويد : نمي شود در بست ، روي دست انداز ، رفت پدر ، مادر ، خود ، جاده است - راهت بگير و برو ! سعي ما ، خيلي وقت مقصد ندارد آدمي ، بي حساب و كتاب ، متولد مي شود و آنگاه ، به ناگهان ، مي ميرد. رقص خون ! به روح سهراب سپهري عطر گلاب از دل و دماغ ، سر مي رود حضور گيسوانت را شنيدم - چه سهراب و چه سياووش ... همه دوستدار تو اند / اي گل قمصر كاشان ! هيچ حرفت ، بي گوشواره ي گوش ... ديگران ، گناه مي كنند به جهنم ! به اجداد نيمه وحشي مان رفته اند ! گوشت برادر مرده ، به دندان مي كشند ، بكشند ! اينها ، اسيران آزادند نه آزاده كه بالبهاي بسته پا برهنه ، گرد جهان مي گردند گاوها ، با ِشكوِه هاي علفی گروه گروه ، ماغ مي كشند - آنسوي عروسكها / شبهاي كاغذي بادبادك مي شوند ... سهرابي در چنگ خرچنگ خون ، مي گفت : - من چند سال با تو همكلاس بودم براي مرگِ هم نقشه مي كشيديم !؟ تو باز هم زنده ماندي ! / من رفتم !؟ شهرزاد قصه گو چه لحظه هايي كه بي درنگ فوت مي شوند ! اين لبخند اضافي دليل بي خيالي تو نيست شايد دهن كجي به طول و عرض زندگيست كه آتش گرفته است ! راه هاي بي تصميم ، سرگردان ، حركت مي كنند و چند پله ، از صداي بلند خود ، پائين مي آيند ... سنگ ، وقتي دنياي گنجشكي را كور مي كند طبيعت ، تن به شيشه هاي يخي مي كوبد ! - مي خواستي با اين رنج پايدار كجاي شادي امان مشاركت كني ! با آن دلي كه لاي انگشتان كبره بسته ، گير كرده است ، سخن بگوي ! و بپرس كه آيا كسي به انتهاي تنهائيت رسيده است ؟! پا جوش شجره ي جوان ، با يك تلنگر زبان با اين ذهن بي قرارت انگار قوام گرفته است - شيرجه مي روي به بستر مخفي واژه ها ... و شايد هم از حول حليم به اقيانوس بيفتي ! - چه لاك پشتهايي كه پشتشان به خاك ماليده اي ! امروز ، كلاهت را قاضي كن ! حرف از ستاره و مرجان نيست رمزي در دل اين نوشته است گرمايي كه بر سر سرماي من نشست مرا هم پخت امروز روزگار ، زمستان سپيد را هم روسياه مي كند آنقدر به اشباع شده گي رسيده ايم كه مپرس ؟! هزار و يك شب ديگر مي خواهيم با شهرزاد قصه گو اين گوي و اين ميدان ... پيش و پسي بست ... شاعري ناشيانه تا پاي خسته ي كلمات بال بال مي كوبيد كه از آسمان خيالش عقب نيفتد ! نا گاه پرنده اي غريب بر پوسته ي درختش طرحي كشيد و رفت - و تو نيز به گستره ي خاك بال و پر مي ريزي در غم فراق - اين حرفهاي ظاهراً بي ربط روشن ترين چراغ تو نبود - اينجا ، كنار هم از ماندن و ايستادن خسته شده اي ! پيامت را فرو بگذار ! چرا كه : پيامبران به ناگهان ، نازل مي شوند !؟ در قايق دلتنگي ماهيان ديروز حوض در بالا و پايين اين رود امروز، به مدار صبوري نمي چرخند اما، چرا، به گاه دلتنگي در كنار قايق تو پهلو مي گيرند؟! سنگ هاي درشت ِ ((اين رود))! در انتظار سيل بزرگند! تا به جاي خود بنشينند من ، زبان رود و ماهي و سنگ را از تو آموخته ام و در اين بن بست بي سبب گير كرده ام تو خود روزي ، رود بزرگ بودي كوچه هاي باريك زندگي از پيكر عريض تو، به سلامت عبور مي كردند اكنون چرا، از اشتياق جاري شدن باز مانده اي؟! و در عالم خواب ، بوي مرداب گرفته اي و به پلك هاي بسته و خسته ، پناه برده اي يقين بدان !هر لحظه ، حكمي جداگانه دارد اگر باران ، توهم ترس تو را بو مي كشيد جغرافياي عبورش از اقليم تو بازپس مي گرفت مي خواستي همين را بگويي ؟! در غياب قله ي كوه از ميان بُر درّه سينه خيز مي روي ! پرنده ها پناه امن خود را براي تو، خالي مي كنند يك چشم بر آسمان و - يك چشم بر زمين ناهموار، مي دوزي به ناگاه ، راه ، زير پايت گم مي شود! درختان بي حوصله ! با دهان درُه اي گمراه ترت مي سازند و تنها مي داني در حوالي سيل /آتش ِ عطش گرفته اي و همه چيز را به رنگ آب مي بيني ! با اين دورخيز مي خواستي چه بگويي ؟! ((زمان عقربه هاي نافرمانش را زير چرخ دنده هاي ِ خود له مي كند))؟! روي ِ من ، حساب نكنيد! دعاي باران ممكن است سيلي ويرانگر بر دهان رودهاي جوان جاري كند! هرچند اين قصه اي كهنه است ولي ما هنوز هم ، دنيا را به قد خودمان مي بينيم اما وقتي به شهرستان مست قدم مي گذاري به ناچار، پياله اي سر مي كشي آنگاه با اولين شماره ي پرواز ... دست هاي خاموش تو در آسمان خدا اوج مي گيرند لازم است پيشاپيش بگويم : روي شانه هاي خالي من حساب نكنيد! من خود به پسوند ديگري نيازمندم شايد بداني كسي كه شكل دلخواه مرا در تو كشت اكنون در ضمير مشتركمان مستتر شده است نمي دانم چرا؟ حركت آرام لب هايت بوي گريه مي دهند؟ و باز، نمي دانم مستي هذياني شعرم را كدام پياله ، كدام ساغر و ساقي ، بدوش مي كشد؟ اما خوش دارم اين سطرهاي نيم خورده را كمي محرمانه بنوشيد!... ((تا اتفاق بعدي ))، خداحافظ شما ديگر، من بعد، امضاي من مادرمرده را در پاي هيچ درختي مفت و مجاني نمي بينيد والسلام ! در حاشيه ي دور ِآفتاب وقتي سايه ي سايه ها در وحشت دست ها مي لرزند دست و دلم به ياد تو، بند است اما، اين زمين حسود - كه چشم ديدن ترا ندارد - تا به كي سايه ي آسماني ترا از من ، دريغ مي كند؟! O در حاشيه ي دور آفتاب چندبار و چندين بار خود را دور مي زنم و به تعداد روزهاي باراني ات هي قربان و صدقه مي روم حتا در شدت بي قراريم حواس ِ جمع ِ جهان پرت مي شود در انبوه روياهام روياهاي شيرين تو را لب مي گزم و گناهان كبيره ام را در استغاثه هاي شبانه ام تقاص ، پس مي دهم تا شايد: نيمي از بهشت ترا از آتش جهنم خود برهانم!... وقتي يادت را ورق مي زنم دهانم به گنجايش نام تو نيست اما: نامت را هميشه مواظبم مي خواستي چهار فصل جادويي براي خود جاودانه كني آرزوي قشنگي ست ... آن وقت ، كسي به غارت اندوه تو برنمي خواست! تو را در هر لباس و لهجه اي كه باشي خوب مي شناسم يادت را صفحه به صفحه ورق مي زنم طرحي ((فرانو)) از سيب ِ صورتت در خاكستر ذهنم جرقه مي زند امروز، بار سنگين چشمانت را زمين بگذار! اگرچه : اين زمين لعنتي هنوز هم به قدر كافي رشد نكرده است اي كاش پرنده مي شدي ! شايد بالي به وسعت آسمان مي گشودي !به من بگو چه كسي خاك را پرنده مي كند!؟ يك زندگي ، شكست ِ عاشقانه ترا چه مي شود اي دوست ؟! بي گمان آن ها ... علف ترديد در دلت مي كارند و علف هاي هرزت را مدام قد مي كشند! به رندي پيشاني بر ديواره ي غروبت مي سايند و گاه گاهي با دلوي خفته و سوخته! باغچه ات را آبياري مي كنند به حرف هاي گيجت به ظاهر ميدان مي دهند! ولي در پستوي گلو گُل ِ تحملت را دست به سر مي كنند! - اما به آسمان خود، راهت نمي دهند! لباس ِ خستگي ات را در گذرگاه باد به باد مي دهند! و آشوب ِ تاختَت را براي هميشه از تو مي گيرند بيستوني فرهادكُش در مقابلت مي گذارند! تا يك زندگي ، شكست ِ عاشقانه به تو، هديه كنند!... يك صفحه ، شعور خام شعرهاي مچاله ات در سطل هاي بي اعتنايي دست به دست سپرده مي شوند به نسيان! سهم كوچك تو از دوستي ِ بزرگ! همان سهم ِ سرخورده ايست - كه رخت و پخت ِ بي ريختش هم اكنون حجم وسيع كوچه ها را پر كرده است O تو از خاستگاه پيشاني باز برمي خيزي ! و به سياست الفاظِ رِند پشت مي كني و يك صفحه شعور خام به دوستان ِ قديمي ات حواله مي كني با خود مي انديشي : راه هاي شعرت به اين سادگي به اتوبان بن بست ختم نمي شود اما روسياهي باز هم به زغال مي ماند تو نميري من بميرم!؟ به دانش دروغينت مناز! هنوز، در زبانت ، آواز ِتشنگي ست كه نم پس نمي دهد! اين دل بي صاحب قرباني ريخت و پاش توست كه در ميان شعله هاي آتش تلخ مي خندد و - تاوان پس مي دهد O باري : من ، سرشار خون سياووشم و تو، لبريز عقده هاي سودابه ... چه كسي به خيانت اين چنيني خيانت مي كند؟!! وقتي در غفلت كيكاووس و رستم پيران ويسه ، حريف سعايت ِ گرسيوز نباشد! لابد، اين دشتي هاي بي دشت هم!! به سواد شب ، شنگرف مي پاشند اين هم ، يك شب ، از هزار و يك شَبَت تكرار مرگ من ، به فرمان افراسياب ... در گلوي چه كسي ، گير كرده است ؟! چوگان بازي ، در ميدان كتاب شيرازه ي كتابم براي تدوين و كتاب شدن! فقط: دو گوزن و چند آهو، كم دارد اگر، "از حوصله ي متن "، خارج نباشد حتا، شعر بي محل هم مي كشم كه كمرباريكش ، قر مي ريزد! و روي پيش خوان اين و آن بانك تاب مي خورد O -يك كاسه ، لبريز گريه با يك ليوان ، حال و هواي پُرخنده مشكل خوانده شدنم/ حل مي كند پس اين همه دلهره ، از براي چيست ؟ آنكه روي ماهِ زمين/ در ميدان ِ چوگان بازي ِ كتاب راه مي رود حتما، بي علم نيست ... -امروز، به هواي گرگ و ميش زل مي زنيد يك موجود فرودست ... آن روزهاي فراموش شده بي دريغ در كارناوالي خوش ! به يادتان ، مي آورد آن صحنه ي تولدي كه : براي اولين گريه ي آدمي نطفه مي بست !؟... گُور خانه از تابستان ِ بهم ريخته اي ايام ِ رنگ باخته ، مي زايد نگاه ِ بهاري ، به اين سادگي ، پهناور نمي شود كسي در باغ متروكه به استقبال هيچ يادي نمي آيد بوي كهنه ي بدرقه مشام آدمي را، آزار مي دهد هرچيز در پاي پله هاي كور، مي پوسند گلهاي به گل نشسته ، در آستانه ي در خشكشان زده است روياهاي خام را، ديگران ، در خواب هاي طولاني ما، مي بينند تازه ، به هيچ چيز تازه اي نرسيده ايم لچك سبز ديوارهاي گلي هم انگار مَعجر ِسياه ، سر، كشيده اند كليد ِكلبه ي باغ به دست همسايه ، گم شده است اينجا، كسي پايان خود را عاقبت به خير، نمي بيند!... ماهي سياه كوچولو شايد: بَدان بَدقلق ، چاره ي كار، بدانند! چشم هاي سرخ ِ مرده/ خود حكايت تلخي ست كه زندگان خاموش هم! به دهن دره اي ، تن مي سپارند -اي واي من هنوز جمعي ، به لفت و ليس شبانه ام ، سخت معتادند! ماهيان سرخ و سياه ... از كوچك و بزرگ گرفته تا ... با خواب و خيال اقيانوس ها امروزه ، در پاگردِ اين حوض هاي كثيف از حال ، رفته اند... حالا، تو بيا، با هزار ترفند/ رنگ شب عوضي ببين! و يا از اعماق ِ انجمادش ، اگر مي تواني ، نصفه نيمه ، برگرد! آن روز ... وقتي كمر مجسمه ي آزادي ، در جهان شكست ! ستون فقرات آدمي ، تاب برداشت و آن غول هاي يك چشم و يك دست ، براي حفظ تاج و تختشان گلوي تمام حرف هاي بودار، را تا انتهاي نَفَس مي فشارند تا آنجايي كه حتّا:- دختري دستنبو به دست در هراس ِ حاشيه اَش به نزديك كوچه اي بن بست در اندام افسرده اي انتظاري عبث مي كشد!؟ غافل از اينكه : همه ي بي گُدار به آب و آتش زده گان! خود، به تشنگي آب و علف ، افتاده اند و مستي كوتاهشان ، خيلي زود به سمت خماري پريده است !؟ هر چند: يك چندي ، به تكاپو هم ، افتاده باشند اما، ديريست به همراه غم نان آب از سرشان ، گذشته است ... اكنون ، ديده گان مادر به خطايان ! در قول و غزل عيش و نوششان تير مژگان يار، نَه لابد، چشم گريان مي طلبند! با اين وصف چه كسي مدعي ست برق از دامن اديسون- فرو ريخت و شب ... با آن همه سياهي اش به روشني روز، رسيد!؟ با نام مستعار -وقتي چاقوي تيز مي بيني زود، جراح مي شوي راه پرپيچ و خم زندگي پيش رو داري ، نمي داني اكنون پشت پلك هاي آبي ات عينك دودي كاشته اي كنار آتش نيمه خاموش دامن مي تكاني از خاكستر اين سال هاي بيدار خوابي ... به گمانم ; بر چشم دلت خارها خليده ! محتواي چيزي را سر مي كشي امروز، روياهاي مرا نيز، جريحه دار كردي ... - وقتي دم دست ، چاقوي تيز مي ديدي زود جراح مي شدي خيال مي كردي هواي آزاد، اتاق عمل توست لبه ي تيز صخره اي تخت مريضت - چندبار هم ، مي خواستي تن مرا، دراز به دراز، بشكافي دل و روده ام بيرون بريزي قله ي كوه مي شكافتي ! انگار با بيست سال تاخير با بيست سال بيدار خوابي ! -گربه اي پشت دريچه ي عينكت سبز مي شود به اول دبستان برمي گردي رگه هاي آفتابي خود/ نيش مي زني در اين روزهاي شمال يادت مي رود كه كاملا جنوبي هستي طعم گَس گيسوان ِ مريض ات/ بلندت مي كند!؟ با حافظه ي تاريخي كه نداري ذهنت آشوب مي شود! اين ها همه ، در تاريكي يك خواب خلق الساعه اند بدور از تمامي پرداخت هاي عالم و بدور از بده بستان هاي الكي ! اين است كه حقوق مولف ! براي چندمين بار پايمال مي شود ... - ما، به تعبير عاشقانه ي خود اشكال داريم بوي گُلهاي عوضي دربه دَرِمان كرده است اين قصه ي آن عقربيست به اقتضاي نيش و نوش ما ... وحشتناك ترين حقيقت وقتي ست كه پرده ها برافتد آنوقت يقين مي شود كه شمشير چه كسي چپ و راست سر مي بريد! همه چيز بر پيشاني مخدوش اين تقدير نوشته بود: رنگ چشم ميشي به نقل از "گيل گمش " شاهزاده اي كه : سگ بود! آيه هاي مرگ - شبح يك مرگ لعنتي قدم به قدم هيچ گاه بي تعقيب من ، نبوده است باشد : با مرگ خود ، فرياد مي كشم در قلمروي كه فقر بي جاذبه ! از سر و رويش ، مي ريزد - براي عبور از خود ... ” يك كوچ تاريك ، روشن ، مانده اي “ قوت لا يموت خود با پرندگان مهاجر ، قسمت كن ! بي خودي ، اشك تمساح هم ، مريز ! بوف كورت چندان ، صداقت نداشت ! مرتب ، پشت سر زني حرف مي زني كه شوهرش ، مرد خنزر پنزري ست نه تو .../نه من... اين رسم رفاقت نبود چمدانت را زير شيرواني اطاق گاز ، گذاشته اند نه چمدان آقا بزرگ ... كه بوي زن لكنته يا لكاته نمي دهد !؟ آشوب خفته ما ، همه جور آجيل اين سرزمينيم از بَدو ِپيدايش طفيلي طبيعت بوده ايم كه در حاشيه ي درختان سبز و زرد شده ايم و شعله ها ، در آتش درون ، پروانه رقصيده اند ... آن داس مرگ هم در كشتزار فلك غروبي نيمه جان داشت ... اينجا كه ايستاده ايم فردايي مبهم است پا به پاي برف و باران دويده ايم چنديست ... خود را سر مي دوانيم اين اقليم ، تمام فصولش براي ما آشوب خُفته مي زايد !... متهم رديفِ صفر گوشم با شماست ولي آواز ِآويزان ِ، معني نمي دهد اين كه از شاخ و برگش پوسيده است قبل از پائيز ِهر سال! آن هنگام ، كه به امواج راديو، فرمان مي داد دريا هم ، پيش روي مي كرد! من ، ستون فقرات خودم كه هيچ پابه پاي ديگران هم نبوده ام كه بدَوَم اين چمدان خالي هم ! پر از ريخت و پاش ِ رخت و پخت هاي من است نه مخفيگاه آلت جرمم كه يكجا گند زده ايم خدا آخر و عاقبتم بخير باشد!! تا حالا چندين بار، خود را شمرده ام از صفر تا يك ، پيش نرفته ام مي خواستم با خاك ِ خودم يكسان شوم برهنگي مي پوشم سَر ِقرار آخرين شايد فصل انقراض زاغ و كلاغ براي هميشه ، سر برسد! كه از شر هميشه مخالف بودنم راحت شوم! انشاالله ... راه باز، جاده دراز آفتاب سوخته ايِ جسور با مشت و لگد روستائيش باد تنت !بيرون مي ريزد! آنوقت نمي داني : با اين سَر ِشلوغ و نترس بي خارش ِ تن ِ پتياره ات! كجاي زمين ، كمين كرده اي؟! O ورق ورق ، از سطرهاي پريشان كتابَت جدا مي شوي در صفحه ي چندم عمرت ، حس و حال ، مي گيري ، نمي داني با حروف چندرو و چند چهره (ز، ذ، ض ، ظ) (س ، ث ، ص ) و... با املايي نادرست ، شكايت نَه حكايت مي نويسي! قاضي پرونده ، مغلطه مي كند متناقض مي گويي ... كسي را بياد مي آوري كه از تو دور است ولي به زيبايي كلام تو ايمان دارد! اين تاثيري به حكم نهايي ندارد - شيريني خورده است قاضي از طرف به خيالم كمترين قيافه مي گيرد به اطرافيانش اما، آسمان و زمين همه جا، يك خدا دارد نه جاده اي نه بدرقه اي ديگر در راه است! پس ، خير پيش برو به سلامتي بمير...! سرگيجه هاي ِ شب با خواب و خيال ، راه مي آيم ، راه مي روم شبها كه از جاذبه هاي چشمانت پاك مي افتم ! تا پاي پنجره هايِ سحر هوس تن مي پوشم با رختهایِ كهنه اي كه از ريسمان خدا، آويخته ام O خيلي عجيب است ... نيست؟! در هيچ تصادفي با نفرين تو، كشته نمي شوم ؟ اما چه سود! اين چندمين بار است كه از شكل و قيافه ، افتاده ام به ناچار، دست به قلم مي بَرَم قلمي كه كمي ((دست ِ بزن دارد)) سال مرگم به حروف ابجد مي نويسد اي واي من ... گربه اي كه سرنوشت ما را با خيل عظيم موشان ، گره مي زد هنوز هم لاي جرز مخروبه هامان زنده است؟ ديگر نمي توانم شاعر بمانم پيامبران خوش الحان با اين سكوت طولاني هيچ كاره اند... اين ((شيوايِ )) خيانت ، به خداي هندوان است ! پا به پاي خشم مرو! سنگ دامن از خر ِشيطان بريز! كمي كوتاه بيا اي كه ، خود از دل سنگ زاده اي ! زني ، نام تو را، باد، گذاشت بي ترديد، آتش پاره شدي چيني بر پيشاني ، چالي بر گونه داري بي هيچ اشكي گريه مي كني ! در آن شب متمايل به صبح !كه شياطين از خنده روده بُر مي شوند به خون باري پرندگانِ خونين بال قسم اگر چنين ادامه پيدا كنم ديگر نمي توانم ، شاعر بمانم اينكه عمود مي تابد آفتاب ِ لب بام است حكماً غروب كار خود را، كرده است ؟! شطرنج عقربه هاي ساعت دم به ساعت عقب گرد مي كنند تا سنگي كه : ديوانه اي به جاه ، انداخت چه چاره كنيم ؟! فعلاً ، آثار شوم اين سنگ در چاه ديگريست ... - اكنون ، تمام مهره هاي بازي سياسي شده اند ... اسب و فيل و پياده به هم ، پوليتيك مي زنند ! آدمي ، بجاي خود ، خشك مي زند فرزين سياه و سپيد ... در اقليم يك گليم كه هفت درويش قديمي ، در آن ، مي گنجيدند !؟ چون دو پادشاه قديم از هم ، رخ مي تابند ! تا قلعه هاي سست عناصر با يك حركت ، بهم بريزند ! باري : آرزوي كيش مات يك آرزوي شاهانه است وقتي از دل و دماغ ، پاك ، افتاديم هنوز براي بردن ، چند دست فرصت هست !؟ من ، گوش به زنگ جوابم ... دلم مي خواهد ، از صفحه ي مشتركمان تنها ، بوي نفرت ، نخيزد !؟ پند يزدان ! تكيه بر بادت مي دهد نيمه شب از راه رسيده اي كه چه !؟ بر فرض اينكه دنباله داري بي عبور از خط قرمز ، لطفي ندارد ! حالا ، راس ساعت جار و جنجال است چوپان ها هم ، در قمار گوسپندانند ! و تو در محاصره ي تماس دائمي گرگ ها لابد به ظهر انگشتانت جوهر گرفته اند كه له سگ گله شهادت دهي عليه آن گله اي به ناچار، گرگ صفت ! كه تماميت باغ قورق شده را ، بي اجازه چريده اند و آب جويبارش با حرص عطش به باد لجن ، كشيده اند ! ... - ما صاحبان بصيرت ، در نقطه اي ، كور مي شويم دمي كه بي جا ، طعم حنظل مي دهيم بدور از چشم عسل ... و طرح آغوشمان به روي بازگشت خود / طاقباز مي بنديم و كمند مهر ، همچنان پاره مي كنيم ! از منصور بني مجيدي منتشر شده است : 1381 دهسرا بهاري از خاكستر پاييز 1383 فرهنگ ايليا بانوي باد شبنامه پخش مي كند 1383 فرهنگ ايليا قرائت دوم من تويي 1383 فرهنگ ايليا سهم من هميشه دلتنگي ست I cannot remain a poem once more Mansoor Banimajidi |
|